و خدایی که در این نزدیکی ست
بعضی از آدم ها انقدر نگاهشان چشم هایشان یكبار در حقشان بدی كنی و نامهربانی و ببینی نگاهشان،چشم هایشان،دست هایشان وقتی نامهربان میشود چگونه است در نهایت حیرت تو میبنی مهربان تر میشوند انگار بدیت را با خوبی نامهربانی ات را با مهربانی پاسخ میدهند چقدر دلم تنگ است برای دیدن چنین ادم مهربانی قصه جنگل... اینجا جنگل است نامت چه بود؟ آدم فرزند؟ من را نه مادر است نه پدر ، اول یتیم عالم خلقت محل تولد ؟ بهشت پاک اینک محل سکونت؟ زمین پاک آن چیست بر گرده نهاده ای ؟ امانت است قدت ؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا ، اینک به قدر سایه بختم به روی خاک اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک ، قابیل خشمناک ، هابیل زیر خاک روز تولدت؟ در روز جمعه ای، به گمانم که روز عشق رنگت؟ اینک فقط سیاه از شرم آن گناه چشمت؟ رنگی ،به رنگ بارش باران ، که ببارد از آسمان وزنت؟ نه آنچنان سبک که پرم در هوای دوست ، نه آنچنان وزین که نشینم بر این زمین جنست؟ نیمی مرا ز خاک ، نیمی دگر خدا شغلت؟ در کار کشت امیدم به روی خاک شاکی تو؟ خدا نام وکیل ؟ آن هم فقط خدا جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه تنها همین؟ همین حکمت؟ تبعید در زمین همدست در گناه؟ حوای آشنا ترسیده ای ؟ کمی ز چه؟ که شوم من اسیر خاک آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی که؟ گاهی فقط خدا داری گلایه ای؟ دگر گلایه نه ولی ولی چه؟ حکمی چنین ، آنهم به یک گناه دلتنگ گشته ای؟ زیاد برای که؟ تنها فقط خدا آورده ای سند؟ بلی چه؟ دو قطره اشک داری تو ضامنی؟ بلی چه کسی؟ تنها کسم خدا در آخرین دفاع؟ می خوانمش چنان که اجابت کند دعا سلاااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممممممممممم امروز برای من یه روز مهمه میدونی چه خبره؟؟؟؟؟؟!!!! تولد تولد تولدم مبارک حالا چرا بیکار نشستید؟ همه دست اینم یه کیک خوشمزه بفرمایید خوب حالا نوبت به کادو ها میرسه البته همین که اومدی خودش یه کادو با ارزشه آزمون بود و تمنای دو عشق بیستون بود و تمنای دو دوست در زمانی که چو کبک تیشه میزد«فرهاد»! خنده میزد«شیرین» نه توان گفت به جانبازی فرهاد «افسوس» نه توان کرد ز بیداری شیرین «فریاد» کار شیرین به جهان شور برانگیختن است عشق در جان کسی ریختن است ! کار فرهاد برآوردن میل دل دوست . خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن خواه با کوه در آویختن است. رمز شیرینی این قصه کجاست؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست؟ آن که آموخت به ما درس محبت میخواست: جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابت بودت هر نفسی به وصالی برسی یا نرسی! سینه بی عشق مبادا!!! به نام او همان که من را افرید ای زبیاترین شادی را به کسانی هدیه می کنم که آنرا از من گرفتند عشقم را بین کسانی تقسیم می کنم که دلم را شکستند دعایم را نثار کسانی می کنم که نفرینم کردند محبتم را به کسانی می دهم که بر دلم زخم نهادند می خواهم بر تبر ها درخت شوم می خواهم بر روی پاهایم بایستم تا آسمان شانه هایم را لمس کند می خواهم بخندم چون هنوز تو با منی خدایا عاشقت هستم مرا دوست بدار خداوندا نمی دانم، درین دنیای وانفسا کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم! نمی دانم! نمیدانم خداوندا! درین وادی که عالم سر خوش است و دل خوش است و جای خوش دارد کدامین حالت و حال دل آدم نصیب خویشتن سازم!!! نمی دانم خداوندا!!! به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم دگر سیرم خداندا دگر گیجم خداوندا خداوندا تو راهم ده پناهم ده امیدم ده خداوندا که دیگر نا امیدم من و می دانم که نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است ولیکن من نمی دانم دگر پایان پایانم همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم چرا پنهان کنم در دل؟ چرا با کس نمی گویم؟ چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟ همه یاران به فکر خویش و در خویشدند گهی پشت و گهی پیشند ولی در انزوای این دل تنها چرا یاری ندارم من؟ که دردم را فرو ریزد دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است خداوندا نمی دانم نمی دانم و نتوانم به کس گویم فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم دلی بی آب و گل دارم به پوچی ها رسیدم من به بی دردی رسیدم من به این دوران نامردی رسیدم من نمی دانم نمی گویم نمی جویم نمی پرسم نمی گویند نمی جویند جوابی را نمی دانم سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند چرا من غرق در هیچم؟ چرا بیگانه از خویشم؟ خداوندا رهایی ده کلام آشنایی ده خداوندا پناهم ده دل گمگشته ی من را نشانم ده آدمی دو قلب دارد ! قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر. قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد همان که گاهی می شکند گاهی می گیرد و گاهی می سوزد گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم از دست می رود... با این دل است که عاشق می شویم با این دل است که دعا می کنیم با همین دل است که نفرین می کنیم و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم... اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم. این قلب اما در سینه جا نمی شود و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد سیاه و سنگ هم نمی شود از دست هم نمی رود زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد وقتی تو می رنجی او می بخشد... این قلب کار خودش را می کند نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند به خاطر قلب دیگرشان به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند . ســـلام مــن بــه مـحـرم، مـحـرم گــــل زهــرا بـه لطـمه هـای ملائـک بـه مــاتـم گــل زهـرا سـلام مـن بـه مـحـرم بـه تشنـگی عـجـیـبـش بـه بـوی سیـب زمـینِ غـم و حـسین غریـبش سلام من بـه محـرم بـه غصـه و غــم مـهـدی به چشم کاسه ی خون وبه شال ماتم مـهـدی سـلام من بــه مـحـرم بـه کـربـلا و جـلالــش به لحظه های پـرازحزن غرق درد و ملامش سـلام مـن بـه مـحـرم بـه حـال خستـه زیـنـب بـه بــی نـهــایــت داغ دل شـکــستــه زیـنـب سلام من به محرم به دست ومشک ابوالفضل بـه نـا امیـدی سقـا بـه سـوز اشـک ابوالفضل سـلام مـن بـه مـحـرم بـه قــد و قـا مـت اکـبـر بـه کـام خـشک اذان گـوی زیـر نـیزه و خنجر سلام من به محرم به دسـت و بـا زوی قـاسم به شوق شهد شهادت حنـای گـیـسـوی قـاسم سـلام مـن بـه مـحـرم بـه گـاهـواره ی اصـغـر به اشک خجلت شاه و گـلـوی پـاره ی اصـغـر سـلام مـن بـه مـحـرم به اضـطـراب سـکـیـنـه بـه آن مـلـیـکـه، کـه رویش ندیده چشم مدینه سـلام مـن بـه مـحـرم بـه عـا شـقـی زهـیـرش بـه بـاز گـشـتـن حُر و عروج خـتـم به خیرش سلام من بـه محرم بـه مسـلـم و به حـبـیـبش به رو سپیدی جوُن و به بوی عطر عجیـبـش سلام من بـه محرم بـه زنگ مـحـمـل زیـنـب بــه پـاره، پـاره تــن بــی سـر مـقـابـل زیـنـب سلام من به محـرم به شـور و حـال عیـانـش سلام من به حسـیـن و به اشک سینه زنـانش 
دست هایشان
مهربان است ..كه دلت میخواهد

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بي اعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را مي آورم .»
جان گفت نسيه نميدهد.
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازه دار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفه ها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »
این جنگل از ان من است
اسم درختانش غم است
با یاری اشکهایم
دریایی می سازم
با یاری درخت هایم
قایقی می سازم
من هنوز از سمت غروب
قصه امیدت را با تمام وجودش گوش می دهم
مقصدم روشن نیست...
می خواهم چون فروغ از شب بگذرم
به سمت امیدت پارو می زنم
شاید پشت دریا دستانی باشد
تا یاری دستانم باشد
قلبم چون کویری بی اب
بارها از تشنگی شکسته است
اما من دریا را، قایق را، قصد امیدتو را
مدام برایش می خوانم


![]()





| Design By : RoozGozar.com |









